قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4483

تاريخ الفي ( فارسى )

طلب داشت و پيغام فرستاد كه « تمام خزانهء خود را صرف كردى و دوست به دست آوردى و من را دشمن مىدانى . اكنون خان در باب تو اين فكر دارد ، و من تو را آگاه مىسازم . ديگر تو مىدانى . » و كتابت را نزد او فرستاد . امير شيخ حسن بزرگ چون خبر شنيد و خط را ديد متحير شده نايب طغاتيمور خان را نزد خود طلب نموده آنچه شنيده و ديده بود ، بر طبق عرض نهاد . نايب به غايت شرمسارى برخاسته نزد خان غافل خود رفت و او را سرزنش بسيار كرد ، اما سودى نداشت . خان به غايت شرمسار شد . از غايت انفعال هم در آن شب كوچ كرده تا خراسان رفت . و امير شيخ حسن بزرگ نيز كوچ كرده به حدود آلاتاغ رفت و جمعيتى چنان به يك حيله از هم فروريخت . اما امير شيخ حسن بزرگ از حيلهء چوپانيان حيران و متفكر شد كه باز به چه طريق سررشتهء دولت به دست آورد . آخر الأمر شهزاده جهان تيمور خان بن آلافرنگ [ 423 ب ] بن گيخاتو خان را نامزد پادشاهى كرد . وزارت را به خواجه شمس الدين زكريا مقرر كرد و زمستان به بغداد رفته بر ولايت عراق عرب و خوزستان و ديار بكر فرمانفرما شد ، و بار ديگر به تدبير خواجه شمس الدين زكريا دولت روى به وى نهاد . و امير شيخ حسن كوچك چون دانست كه سلطنت ايران از زنى متمشى نمىشود و از ساتى بيگ نيز متوهم بود ، شاهزاده سليمان « 1 » را از اولاد يشموت بن هلاگو خان به پادشاهى برداشت و ساتى بيگ را خواهىنخواهى در سلك ازدواجش كشيد و جمعيت خوب فراهم آورد و به استعداد جنگ امير شيخ حسن بزرگ مشغول شد . و از معظم وقايع اين سنوات خروج جماعت « سربداريّه » است . چون تفصيل احوال ايشان نوشتن واجب بود ، اكابر مورخين در مصنفات خود احوال ايشان را بدين نهج ذكر نموده‌اند كه در باشتين - كه قريه‌اى است از قراى بيهق - خواجه [ اى ] بود در كمال اعتبار موسوم به خواجه فضل الله . پنج پسر داشت . امين الدين ، عبد الرزاق ، وجيه الدين مسعود ، نصر الله و شمس الدين . امين الدين و شمس الدين در سلك نوكران سلطان ابو سعيد مندرج بودند و به سلطان راه سخن داشتند . روزى در خدمت سلطان شخصى ابو مسلم على سرخ « 2 » نام - كه به قوت بازو مشهور بود - كماندارى كرده كشتى گرفت . سلطان فرمود كه « آيا در قلمرو ما كسى باشد كه با ابو مسلم در برابر باشد ؟ » امين الدين گفت كه « بنده را برادرى عبد الرزاق نام هست كه شايد مثل ابو مسلم باشد . » سلطان حكم طلب او نمود .

--> ( 1 ) . ق : ببلغان ؛ م ، ش : ببلعا . سليمان خان ، پسر يوسف شاه پسر سوگاى پسر يشموت پسر هولاگو خان . ( 2 ) . وى على سرخ خوافى است و كنيت او ابو مسلم .